يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

28 ماهگی و نوروز 1396

سلام خوشگل خانومم.. سلام عشق من .. این پست حاوی دو تا تبریک هست ... یکی تبریک 28 ماهگی عسل بانو و دیگری تبریک عید نوروز سال 1396 و سومین عید دخمل نازم ...👏❤😍😙  1 ماهه دیگه با عشق گذشت و شما شدی 28 ماهه عروسکم ... اینقدر شیرین زبونی و دلبری  می کنی که واقعا هر چقدر خدارو شاکر باشم واسه داشتنت بازم کمه...😙😙😙 این ماه در تدارک عید و سفر و بعد هم عید دیدنی بودیم. امسال سال تحویل با بابا جون اینا و عمو حسین من رفتیم اهواز و آبادان و خرمشهر و در نهایت خرم آباد.  یه سفر 10 روزه که خیلی خیلی خوش گذشت.😉😀 البته دو روز قبل سال تحویل رفتیم سمت اصفهان با باباجون اینا و دو شب اصفهان بودیم بعد رفتیم سمت اهواز که البته سال  ...
12 فروردين 1396

27 ماهگی و روز شمار اسفند 95 ...

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم .. 27 ماهگیت مبارک عشق من ... انشالله که همیشه تنت سالم باشه و بتونیم تمام ماهگرد هاتو جشن بگیریم     دیگه کم کم داریم نزدیک میشیم به پایان سال 95 ... امسال هم اتفاق بد داشتیم هم خوب. اتفاق بد که 2 بار مریضی سخت   شما بود و مهم ترین اتفاق خوب این  بود که شما عسل خانوم من یک سال بزرگ شدی و در کنارش کلی شیرین زبونی های جدید ، کلمات جدید و کارهای جدید یاد گرفتی که همه رو خوشحال و ذوق زده کردی ... به نظر من این روزای پایانی اسفند بهترین روزهای سال هست چون همه در تکاپو هستن و انگار یه نفس نو و تازه تو شهر  جریان داره ... من که عاشق ماه اسفندم مخصوصا که حالا شم...
21 اسفند 1395

26 ماهگی نفسم

سلام سلام صد تا سلام خدمت گل دخترم یسنا خانوم و همه دوستای گلم ... و باز هم تبریک و هزاران تبریک بابت 26 ماهگیت و انشالله همیشه سالم و تندرست در پناه حق باشی ...    قند عسل مامان این روزا فقط و فقط دوست دارم بشینم و ساعت ها و بلکه روزها به تماشای کارها و حرف های زیبات بشینم، و این روزها و لحظه های خوش و تو جای جای ذهنم ثبت کنم چون می دونم تکرار نشدنی هستن... عاشق حرف زدنات و جمله بندی هات هستم از بس که شیرین و قشنگ حرف می زنی ... اکثر کلمه ها رو درست تلفظ می کنی ولی بعضی ها رو هم به شیوه ی قشنگ خودت میگی مثل پرنده (برنده ) ؛ بی ابد (بی  ادب ) ؛ شککات (شکلات ) ؛ جوجه کباک (جوجه کباب ) ؛ هسنا (یسنا ) ؛...
22 بهمن 1395

25 ماهگی نازنینم

سلام و صد سلام به دخمل عزیز و شیرینم.. 25 ماهگی مبارک خانوم خوشگلم ... هر چقدر که بگم باز هم کمه از زود گذشتن این دوران شیرین و کاری هم از دستم بر نمیاد  تو این گذر عمر جز لذت بردن از وجودت و ثبت تک تک لحظات شیرینت تو ذهنم ... قند عسل من عاشق کارات و شیرین زبونی هات هستم مخصوصا حالا که دیگه خیلی حرفات و کارات فی البداهه هست و ما  به وجد میاری..   یه اتفاق قشنگ و مهم تو 25 ماهگیت این بود که یه روز خود به خود خودت گفتی جیش داری و واقعا هم وقتی بردمت تو دستشویی جیش تو کردی و به قدری خوشحال شدی که خودت ذوق می کردی و به بابا هم اعلام می کردی که بیاد ببینه البته علاوه بر جیشت اون یکی دستشوییت هم گفتی ...
19 دی 1395

تولد 2 سالگی

سالهای عمرم خوب و بد و زشت و زیبا،شادمان؛غمگین و امیدوار و حسرت بار گذشتند ... اما این سال از هر روز که می گذشت  می ترسیدم از اینکه بزرگ شوی ؛ از اینکه از آغوشم بزرگتر شوی ... به ثانیه ها التماس می کردم آهسته تر همدیگر را دنبال کنند اما گذشت ... زود هم گذشت ... خیلی زود ... آنقدر که من مادر یک دختر 2 ساله شدم ... دختری که می پرستمش اگر شرک نباشد و نفس می کشم تمام هوایی که تنفس  می کند را . برایش هزاران هزار آرزو دارم حتی بیشتر از خودم ...    پرنسسم امروز سالروز میلاد توست و من هنوز همچون سال گذشته در حیرتم از داشتنت ...در کنار تمام داشته هایم تنها تو  دلیل کافی خوشبختی ام هستی . شیرین من ن...
20 آذر 1395

از شیر گرفتن ...

سلام یسنا خانوم مامان ... سلام دخمل نازم ... این پست یه مطلب مهم و در بر داره و اونم از شیر گرفتن شما گل دختری هست ... خودم تصمیم داشتم بعد از تولد 2 سالگیت که کارم کمتر بشه از شیر بگیرمت چون حدس می زدم از اونجایی که خیلی خیلی  وابسته به شیر هستی ممکنه هم خودت اذیت بشی هم من . اما از اونجایی که اطرافیان گفتن باید 2 سال قمری باشه و شیر  دادن بعد از اون ضرر داره ، 21 آبان یعنی 23 ماه و 2 روزگیت تصمیم به قطع شیر گرفتم ...البته با کمک و راهنمایی مامان    خوبم و دختر خاله گلم نرگس جون که تجربیات خوبشو در اختیارم گذاشت از روز قبل از پروسه شیر گرفتن ،خیلی کمتر از حد معمول بهت شیر دادم و روز 21 آبان...
2 آذر 1395

23 ماهگی جان جانان

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... 23 ماهگی مبارک خوشگل من ... قربونت برم عزیزم که روز به روز داریم به تولد 2 سالگیت نزدیک میشیم و من همچنان  معتقدم که چقدر زمان داره زود می گذره و این 2 سال بهترین روزهای زندگی من بوده ... این روزها بیشتر درگیر تدارکات تولدت هستم و به خاطر همین کمتر به وبلاگت سر می زنم . تقریبا گیفت های تولدت و تزیینات شو انجام دادم اما بالاخره تولده و هزار تا کار ... بعضی وقتا یه حرفا یی می زنی که واقعا ما تعجب می کنیم انگار نه انگار که هنوز خیلی کوچولویی و یه قول معروف 2 سالت  هم نشده ... ولی حسابی شیرین زبون و عسلی هستی و همگی عاشق کارات و حرفات هستیم ... خیلی کنجکاو هستی و هر چی ی...
20 آبان 1395

22 ماهگی عزیز دردونه

سلام دختر نازم ... سلام خانوم خانوما ... باز هم  یه پست جدید واین بار 22 ماهگی عشق مامان ... 22 ماهگیت مبارک عزیز دلم ... هر روز که میگذره یه ورق جدید به دفتر زندگی شما و البته ما اضافه میشه اما از اونجایی که روز به روز بزرگتر و البته شیرین  تر و نمکی تر میشی؛ دوست دارم زمان بایسته و من حداکثر استفاده رو از این موقعیت ها بکنم ...      این ماه واسه شما با شروع ماه محرم همراه بود که این در واقع دومین محرمی بود که شما در کنار ما به هیئت و عزاداری  می اومدی ... یه اتفاق جالب هم اینکه یه شب بابایی اینا اومدن خونه ما و می خواستن برن مجلس عزاداری خاله فاطمه  هم شما رو آماده کرد و با خو...
24 مهر 1395

سفر یزد و ویروس و مریضی ...

سلام عزیز دل مامان ... قربونت برم مامانی که این روزا رو با مریضی و ویروس و ... داری می گذرونی.. پست قبلی که برات گذاشتم اسهال و تب شدید داشتی که به اولین عروسی یزد نرسیدیم . اسهال و تبت بعد دو روز خوب شد  اما خارش های کف پات و دستات ادامه داشت تا شنبه که رفتیم یزد  ... من و شما و بابایی و البته خاله مرجان هم باهآمون بود . اولین سفری بود که همش تو راه خواب بودی و البته یه کم هم تب داشتی .... یزد که رسیدیم گفتم شاید گرمازده شدی  همش بی حال بودی ولی شب هم سرفه های خراب کردی ...  طول روز خوب بودی ولی شبا همش سرفه می کردی تا روز عروسی که با بابایی و مامانی بردیمت دکتر تو یزد (مامانی و خاله  فاطم...
1 مهر 1395

مریضی

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... نمی خواستم این پست و برات بزارم ولی چون دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دوباره برات این مطلبو بنویسم .. قرار بود امروز  عصر بریم یزد آخه فردا عروسی دختر عمه من بود . دیروز هم همه کارآمو کردم و شب که از خونه مامانی اینا اومدیم ، بردمت     حمام . شب ساعت 4 بود که دیدم داری تو تب می سوزی اینقدری که سینک ظرفشویی آب کردم و یخ هم انداختم توش و نشوندمت کنار سینک و پاهاتو کردم تو آب ... الی بمیرم برات که حتی  تو مریضیت هم خوش اخلاقی ... خلاصه تا ساعت 7 بیدار بودیم و بعد خابیدی.. دوباره ساعت 10 دیدم بدنت داغ شده دوباره استامینوفن بهت دادم ... از    خواب هم که ...
22 شهريور 1395